تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:3  توسط علی.ص.ع
|
۱ سال پیش با هزار ذوق و شوق رفتم ثبت نام کردم توی کلاسهای اموزش رانندگی.اخه تا اون موقع رانندگی نکرده بودم. کلاسامو گذروندمو رفتم معاینه چشم پیش دکتر بهروزی. فرمودن ۱۰ کیلو ک وزنی بهید معرفیت کنم بهداری ناجا!!! من نمیدونم قرار بود توی مسابقات کشتی شرکت کنم یا توی امتحان رانندگی؟! رفتیم بهداری ناجا یه صبح تا ظهر نشستیمو خانم دکتر یه ۳ دقیقه ای منو از فاصله ۲ متری بررسی کردنو فهمیدن تیرویید دارم. برام ازمایش نوشتن . منم ازمایش دادم ولی تا نتیجه ازمایشو بگیرم اشتغال به تحصیلم باطل شد.
خلاصه اینکه الان من ۱ ساله که گیر این بهداری افتادمو تنها چیزی که میتونم بگم اینه که لعنت بر این سیستم ادارات ما که هر کاری میکنی یه جتش میلنگه و من به خاطر یه همچین ایراد احمقانه ای بهید یک سال دور خودم بچرخم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:10  توسط علی.ص.ع
|
تابستونم تموم شد و من همچنان هیچ غلط مفیدی نکردم. نمیگم بهم خوش نگذشت ولی حتی یه مسافرتم نرفتم. تمام تابستونم به جلسات فیزیوتراپی گذشت.دلم میخواست خیلی کلاسا ثبت نام کنم.ولی دیگه دیره.
انشاالله سال دیگه هم میرم سر کار.
تابستون دلم برات تنگ میشه!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:52  توسط علی.ص.ع
|
دلم براشون خیلی تنگ شده (۲تا از دوستام). خیلی برام عزیزن. دلم می خواد پیششون باشم باهم بگیمو بخندیم.
یادم میاد اخرین باری که با بابام دعوام شد منو زد بخاطر اینکه تو چرا فقط با دوستات می خندی؟
خب مگه دست منه ؟ شما هم یه کاری کنین که به من خوش بگذره.
خلاصه اینکه اردوان خان و نیلوفر خانم امیدوارم به زودی ببینمتون چون خیلی دلم براتون تنگ شده. گرچه امیدوار نیستم دیگه ببینمتون.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:26  توسط علی.ص.ع
|
یکی از دوستای نه چندان دورم در اثر مصرف کراک مرد. وقتی زنده بود گاهی خیلی منو ازار میداد.
خدا کنه بتونم ببخشمش. بد دردیه! پدرم نداشت. بیچاره مادرش.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:19  توسط علی.ص.ع
|
خیلی وقتا شده که وقتی با خودم فکر میکنم میگم حالا وقت دارم . حالا تازه ۱۹ سالمه. هنوز جوونم!!!
با اینکه خودم خیلی وقتا به مرگ نزدیک شدم ولی هیچ وقت عبرت نشدم . هنوزم بیشتر دقایق عمرم تلف میشنو به بطالت میگذزن.
من کی می خوام ادم شم؟ کی میشه که بتونم جلوی این هدر رفتنا رو بگیرم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:2  توسط علی.ص.ع
|
فکر میکنم هر وقت روحیم خراب میشه خیلی مشکلای بدی برام پیش میاد . تصمیم دارم ازین به بعد شاد باشم. خسته شدم از افسرده بودن.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:21  توسط علی.ص.ع
|
یه مدتی بود که خیلی دپسرده بودم ولی به لطف دوستان از اون حال در اومدم.
می خوام دوباره بنویسم . خدا کنه نطقم کور نشه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:6  توسط علی.ص.ع
|